کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود
و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد
زنی... در حال عبور اورا دید، او را به داخل فروشگاه برد
وبرایش لباس و کفش خرید و گفت:مواظب خودت باش
کودک پرسید:
ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط
یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت:
می دانستم با او نسبتی داری!!!
برچسب: فامیل,
نویسنده: آرمان حیدری